| X Close | ||
زندگی به حقیقت ظلمت است مگر شوق و شور در میان باشد ،
و شور و شوق بی هدف است مگر دانش در میان باشد ،
و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد ،
وکار تهی و بی جان است مگر عشق در میان باشد ،
و هنگامی که با عشق کار می کنی ،
خود را با خود وبا خلق و با خدا پیوند می دهی .
و اکنون با تو بگویم که کار با عشق چیست ؟
کار با عشق آن است که پارچه ای را با تارو پود قلب خویش ببافی بدین امید که معشوق توآن
را بر تن خواهد کرد کار با عشق آن است که خانه ای را با محبت بنا کنی بدین امید که
محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد کار با عشق آن است که دانه ای را با مهربانی بکاری
وحاصل آن را با لذت درو کنی چنانکه گویی معشوق توآن را تناول خواهد کرد و بالاخره کار
با عشق آن است که هرچیز را با نفس خویش جان دهی وبدانی که تمام پاکان و قدیسان عالم
در کار تومی نگرند .
بذار خیال کنم
بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی بذار خیال کنم هنوز ، یه لحضه از نیازتم اگر تموم قصه مون ، هنوز ترانه سازتم بذار خیال کنم هنوز ، پر از تب و تاب منی روزا به فکر دیدنم ، شبا پر از خواب منی بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی تویی که قصه ی طلوع عشقو ، گفتی و دوستت دارمو نگفتی بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براشاونی که وقتی تنهایی ، پر می شی از خاطره هاش اون که هنوز دوسش داری ، اون که هنوز هم نفسه بذار خیال کنم منم ، اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و ، دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بذار ، اگر چه بی خیالمی
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
گر چه تو تنها تر از من میروی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
به شوق و شور يا حسرت
اگرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي
ازين دشت غبار آلود كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك ؟
زني گم كرده بويي آشنا و آزار دلخواهي ؟
سگي ناگاه ديگر بار
وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او
چنانچون پاره يا پيرار ؟
سيه روزي خزيده در حصاري سرخ ؟
اسيري از عبث بيزار و سير از عمر
به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قناري سرخ ؟
و شايد هم درختي ريخته هر روز همچون سايه در زيرش
هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك ؟
چه نجوا داشته با خويش ؟
پ يامي ديگر از تاريكخون دلمرده ي سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرين ، همه درد و همه دشنام ؟
درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصباني اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستين خيام ؟
تقوي ديگري بر عهد و هنجار عرب ، يا باز
تفي ديگر به ريش عرش و بر آين اين ايام ؟
چه نقشي مي زده ست آن خوب
به مهر و مردمي يا خشم يا نفرت ؟
به شوق و شور يا حسرت ؟
دگر بر خاك يا افلاك روي جاده ي نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه
مگر ، آن نازنين عياروش لوطي ؟
شكايت مي كند ز آن عشق نافرجام ديرينه
وز او پنهان به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي ؟
كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك
فكنده صيد بر فتراك روي جاده ي نمناك ؟
هزاران سايه جنبد باغ را ، چون باد برخيزد
گهي چونان گهي چونين
كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين ؟
دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست
و طرف دامن از اين خاك برچيده ست
ولي من نيك مي دانم
چو نقش روز روشن بر جبين غيب مي خوانم
كه او هر نقش مي بسته ست ، يا هر جلوه مي ديده ست
نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك
خدایا بهش بگو
من خودمو تو پیچ و خم کوچه های عشق و دلتنگی گم کردم
دلسوخته دلی هستم که در رویای یافتن بهشت تو در این کره خاکی دل به
عشق کسی باختم که بیگانه با عشق بود
بهش بگو از رویای عاشق دیروز جز ویرانه ای چیزی نمانده
کاش ویرانگرم بود و میدید که چطور منو به دست لحظه های درد سپرد و رفت !!

